تبلیغات
دلنوشته های من برای او

دلنوشته های من برای او
خدایا مرا همتی کن عطا ، که با چشم همت ببینم تو را
قالب وبلاگ

در آخرین دیدارمان در آن نوروز90، ازت خواسته بودم کاری کنی تا باز هم بر سر مزارت بیایم. در آن لحظه اصلا به چگونگی اش فکر نمی کردم چون یقین داشتم تو راهش را پیدا می کنی!

همینطور هم شد!

تو راهش را پیدا کردی!

کاری کردی که من الان سالی حداقل دو بار بر سر مزارت حاضر می شوم و همه ی خاطرات آن روز برایم زنده می شود. 

فقط یک مشکلی هست و آن اینکه دلم می خواهد با تو تنها باشم ولی نمی شود

مردم نمی گذارند با تو تنها باشم

نگاه ها نمی گذارند

مدام سر مزارت شلوغ است

نمی دانم شاید عیب از من است که همه ی تو را برای خودم می خواهم! این حس تمامیت طلبی را همیشه داشتم و دارم!!!

خب چه اشکالی دارد که فقط برای من باشی

تو این قابلیت را داری که تماما برای من و هم دیگران باشی 

آنقدر بزرگی که تمامت را هم بگیرم ازت کم نمی شود!

فقط

گاهی فراموشت می کنم

لطفا

تو فراموشم نکن

من به بزرگی تو نیستم

ولی

بزرگم کن

با دست های خودت

یاعلی

 


[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ 11:13 ] [ رها ] [ نظرات ]

تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم
گذاشتم سر خود را به شانه ای که ندارم

تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت
تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم

چگونه حرف دلم را به چشم هایت بگویم
قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم

مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم
که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم


[ شنبه 6 تیر 1394 ] [ 16:40 ] [ رها ] [ نظرات ]

خیلی دلتنگم. خیلی بی قرارم. سنگ صبور تر از تو نمی یابم. هر وقت بخواهم می توانم ببینمت. می توانم با تو صحبت کنم. هرچه می خواهم می توانم بگویم حتی بدون ملاحظه! آنقدر با تو راحتم که نگران ناراحت شدنت از حرفم نیستم. نگران دور شدنت نیستم. نگران از دست دادنت نیستم. نگران سوءبرداشت از حرفم نیستم. نگران منتشر شدن صحبتم یا صوتم نیستم. نگران ریخته شدن آبرویم نیستم. حتی اگر حرف بدی بزنم تو آنقدر بزرگواری که بر من خرده نمی گیری و فقط لبخند می زنی. اگر اشتباه کنم کاری می کنی تا خودم پی به اشتباهم ببرم بی آنکه کسی بفهمد و آبرویم برود یا بخواهد سرزنشم کند. تو هیچ وقت مرا سرزنش نکردی. هیچ وقت رویت را از من برنگرداندی. هیچ وقت تنهایم نگذاشتی ولی من خیلی بی انصافم که گاهی اوقات دعوایت می کنم. خیلی بدم که گاهی اوقات یادم می رود کنارمی. گاهی اوقات دیده ام که چطور دنبالم دویدی تا دست هایم را بگیری. گاهی اوقات دیده ام که چگونه خود را با نشان دادن همسنگرانت به خاطرم آوردی. دیده ام که چطور چاه جلوی پایم را پر می کنی. ازت خواهش می کنم مرا با تمام بدی هایم فراموش نکنی. می دانم که می دانی که چطور دیوانه وار می خواهمت. تشنه ام مگذار. 


[ دوشنبه 25 خرداد 1394 ] [ 23:55 ] [ رها ] [ نظرات ]

پدر و مادرم را دیدم که به من رسیدند. پدرم وقتی نگاهش به مزار تو افتاد بی اختیار گریست! هیچ وقت ندیده بودم گریه کند!چه کردی با دل او؟ کمی بعد رفتند داخل امامزاده. من ماندم و بدن بی سر تو که شک نداشتم سالم سالم است. گریه امانم را بریده بود. اشخاص زیادی برای قرائت فاتحه می آمدند و می رفتند و با تعجب به من نگاه می کردند ولی من اهمیتی نمی دادم. فقط گریه می کردم و ازت می خواستم که منو ببخشی. به خاطر همه ی گله هایی که کردم. به خاطر شکی که بهت داشتم. می دونم منو بخشیدی. اصلا دلگیر نشده بودی که بخوای ببخشی. خیلی بزرگتر ازین حرف هایی. می دونم. بعد از دو ساعت دیدم حاجی صفایی و خانواده آمدند و تا آمد گفت دیر شده برویم! و این بود حکمت خراب شدن ماشینش! که اگر نمی شد شاید ده دقیقه هم فرصت حرف زدن با تو را پیدا نمی کردم! به محل اسکانمان در شهرضا رفتیم. مدرسه ای بود بزرگ و خلوت و پر از وسایل بازی مث تاب و سرسره و الاکلنگ! آن شب حس فوق العاده ای داشتم. مث پر کاه سبک شده بودم. خیلی سبک! با بچه ها در حیاط بازی که می کردیم حین دویدن کاملا حس می کردم که اگر دو بال کوچک داشتم الان پرواز می کردم! آن حس سبکی هیچ وقت برایم پیش نیامده بود و هیچ وقت هم تکرار نشد. فقط در توصیفش می تونم بگم فوق العاده بود فوق العاده! و این حس خوب را تو به من دادی. یک لحظه هم از جلوی چشمانم و از پرده ی ذهنم دور نشدی. کاملا حس می کردم مرا می بینی با من گام برمی داری کنارم هستی. خدای من چه حس خوبی بود. ازت ممنونم. به اندازه همه ی خوبی هایت از ممنونم. 


[ جمعه 29 اسفند 1393 ] [ 23:45 ] [ رها ] [ نظرات ]

فکر کنم روز چهارم عید بود. صبح آن روز را می گویم! سر سفره ی صبحانه بودیم که دیدیم حاجی صفایی گفت: به نظرم تا شب به اصفهان نمی رسیم امشب را در شهرضا می مانیم! از فرط تعجب دهانم باز مانده بود! یعنی چی؟ دیشب این آدم چطور شده که همچین تصمیمی گرفته؟ اصلا چرا شهرضا؟ این همه شهر قبل اصفهان هست! خیلی برام عجیب بود! ولی هیچی برایم عوض نشده بود چون اصلا باورم نمی شد! بهت گفتم نه! این کافی نیست! اینجوری باور نمی کنم! ولی ته دلم بدجوری لرزید! یعنی ممکنه...! بعد ظهر شیراز رو ترک کردیم. دل تو دلم نبود یعنی قراره چی بشه؟ آیا واقعا تو صدامو شنیدی؟ شهر را یکی پس از دیگری رد می کردیم و این دل من بی قراری می کرد. چقدر راه طولانی شده بود! بالاخره وارد شهرضا شدیم. همه ش به پدرم می گفتم بریم امامزاده شاهرضا شنیدم خیلی باصفاست! ولی در دلم چیز دیگری می خواستم. آنقدر گفتم بریم امامزاده که مادرم برگشت گفت مگر آنجا چه خبر شده؟ و به شوخی گفت : نکند با کسی قرار داری؟! منم گفتم: آره قرار دارم! این را که گفتم همه خیلی مشتاق تر شده بودند که ببینند من با چه کسی قرار دارم! به دوستان دیگر هم گفتیم برویم آنجا! همه قبول کردند! حین مسیر، داخل شهر، ماشین  حاجی صفایی خراب شد! فهمیده بودم این اتفاق به ظاهر ناگوار بی حکمت نیست پس در دلم 

هرچه بیشتر می رفتیم این ضربان قلب من تند تر می شد انگار دیگر قفسه سینه برایش تنگ شده بود می خواست بزند بیرون! هر چه نزدیک تر می شدیم حالم بدتر می شد. با خود می گفتم خدایا یعنی واقعا ...

کل شهر برایم عزیز شده بود! بغض گلویم را می فشرد هر لحظه امکان داشت بترکد. ولی صبر کردم؛ صبر کردم تا انتظارم کامل شود! خدایا چه حسی دارم امروز! چه حالی دارم! حال خوب یا بد نمی دانم. فقط این انتظار کشنده دارد مرا از پای در می آورد. خواهش می کنم زودتر تمومش کن. دیگه طاقت ندارم. پرسان پرسان مقصد را یافتیم. گنبد امامزاده را از دور دیدم انگار هنوز باورم نشده بود! حالا دیگر رسیدیم دم در امامزاده. پیاده شدم حواسم به هیچ کس و هیچ چیزی نبود! دور و برم را تاریک می دیدم فقط روبرو برایم روشن بود. رفتم سمت ورودی. وارد شدم. انگار قبلا صدبار به اینجا آمده بودم؛ راه را بلد بودم. همینطور بی اختیار گام برمی داشتم رفتم ورفتم تا رسیدم. رسیدم خدای من بالاخره رسیدم. سر مزار تو بودم. چه زیبا بود آن لحظات. بالاخره باور کردم. زنده بودنت را باور کردم. دیگر بغضم ترکید بدجور هم ترکید دو ساعت تمام فقط گریه کردم بالا سر مزارت. یادت هست؟ فقط تو را می دیدم. فقط تو را...

ادامه دارد...


[ چهارشنبه 20 اسفند 1393 ] [ 13:31 ] [ رها ] [ نظرات ]
آری ...

تفاوت من و تو در این است كه..........

تو سردارترین «بی سر» وطن هستی...

و من...

بی سر و پا ترین «سر» دار وطن...


[ یکشنبه 17 اسفند 1393 ] [ 22:43 ] [ رها ] [ نظرات ]

با اتومبیل شخصی به همراه دو خانواده دیگر از همکاران پدرم راهی شدیم. راه بلدمان حاجی صفائی بود. یک جورایی مسئول کاروان مان هم تلقی می شد! رفتنی را مستقیما تا خود جنوب رفتیم. دقیقا یادم نیست چند روز ماندیم ولی چیزی که بیشتر از همه ناراحتم کرده بود این بود که حاجی صفائی گفته بود برای رفتن به طلائیه وقت نداریم و باید زودتر برگردیم! چرا؟ چون دور است! خیلی ناراحت شده بودم. کل مسیری که داشتیم از مناطق برمی گشتیم رو بغض کرده بودم. خیلی به قلبم فشار آمده بود. همه ش با خودم می گفتم آخه چرا! یعنی اینقدر بی لیاقت شده ام که شهدا اصلا راهم هم ندهند؟ بیشتر روی صحبتم با تو بود! از تو دلگیر بودم که چرا راهم ندادی! یعنی اینقدر روسیاه شده بودم که اینطوری با من برخورد کردی؟ اصلا در یک قدمی خاکت هم بهم اجازه ندادی؟! می دانستم قدم گذاشتن در این خاک ها دعوت است. داشتم دق می کردم که آخر مگر من چه گناه کبیره ای مرتکب شدم؟ اصلا بر فرض که آدم بدی بوده ام، تو باید جذبم می کردی نه اینکه بیرونم کنی یا اصلا راهم ندهی؟ یعنی من از اون همه آدم که اصلا هیچ اعتقادی به شما و خدا نداشتن کمتر بودم که اونا رو راه دادی و حتی هدایت کردی ولی با من همچین رفتاری کرده ای؟ این انصاف بود آیا؟ همینطور این سوالات و گله ها بود که سرم می چرخید. خیلی به خودم فشار می آوردم که خانواده اشک هایم را نبینند ولی گاهی اوقات واقعا نمی شد! چه لحظات تلخی بود. اصلا نفهمیدم چطور به شیراز رسیدیم! شب شد. آن شب اصلا حالم دست خودم نبود. همه خواب بودن ولی من بیدار بودم و در حال صحبت کردن یا شایدم دعوا کردن با تو! اینقدر گریه کرده بودم و اینقدر حرصم به تنگ آمد که بهت گفتم حاجی خیلی نا مردی! به ولله اگر این راه ندادنت به طلائیه رو برام جبران نکنی و منو تا شهرضا تا سر قبرت تو همین سفر نبری، دیگه نه من نه تو. دیگه نمی شناسمت!(به همین صراحت!)

و از نظر من این امری محال بود. چون لحظه به لحظه ی سفرمان برنامه ریزی شده بود و امکان نداشت هیچ اتفاقی باعث شود تا حاجی صفائی مان برنامه اش را ولو اندک تغییر دهد. من نیز با علم به اینکه فردا قرار است کجا باشیم و کی حرکت کنیم به سمت اصفهان و... این را از تو خواسته بودم. امری محال عقلی را! آن شب تو تنها آرامشم بودی ولی گویا هنوز بهت شک داشتم به اینکه آیا واقعا صدای مرا شنیده ای؟ اگرم شنیده باشی اصلا چه لزومی دارد که جوابم را بدهی؟! صبح شده بود و من گویا دعواهای دیشبم با تو را فراموش کرده باشم منتظر ادامه ی سفرمان بودم و قلبا و عقلا مطمئن بودم که قرار نیست هیچ اتفاق خاصی بیفتد! همه چیز آرام! تا اینکه...

پ ن1: در راه برگشت از جنوب برنامه این بود که یک شب در شیراز و یک شب در اصفهان توقف داشته باشیم.

پ ن 2: پیکر شهید همت در گلزار شهدای امامزاده شاهرضا (ع) در شهرستان شهرضا استان اصفهان قرار دارد.


[ دوشنبه 11 اسفند 1393 ] [ 12:24 ] [ رها ] [ نظرات ]

سال 89 رو به پایان بود و من باز هم در تب و تاب پایان اسفند و اردوی راهیان نور. می دانستم که امسال هم قسمتم نمی شود چون باز هم با همان استادِ... درس داشتم و مطمئن بودم که باز هم در آخرین چهارشنبه ی سال امتحان خواهد گذاشت. همین اتفاق هم افتاد. دیگر برایم قابل تحمل نبود! باز هم دلم شکست. باز هم روانم بهم ریخته بود. هیچ جوری نمی توانستم بر باد رفتن این همه انتظار را تحمل کنم. نفرین هایی بود که نثار استاد می کردم. هرگز او را نخواهم بخشید! چاره ای نداشتم! جز دعا کردن.

التماست می کردم راهی را به من نشان دهی. همین اتفاق هم افتاد. همان خبری که پدرم بهم داده بود! این بار خانوادگی و با ماشین شخصی همراه با دو خانواده ی دیگر از همکارانش به مناطق نور سفر خواهیم کرد. خوشحال بودم که باز هم به میهمانی دعوت شده بودم. اصلا قدم گذاشتن در آن خاک ها ، استشمام بوی خاک ها و قرار گرفتن در هوای آنجا برایم کافی بود تا برای یکسال یا بیشتر شارژ شوم. وقتی یکبار به آن مناطق سفر کنی کافیست تا بی صبرانه منتظر اسفند سال بعد و سفر بعدی باشی. سفری که هیچ گاه تکراری نخواهد شد.

ازت ممنونم که طعم شیرین این عشق رو به من چشوندی.

ولی این ها هم دلیل نمی شود که من آن استادِ ملعون(!) را ببخشم!


[ جمعه 1 اسفند 1393 ] [ 00:30 ] [ رها ] [ نظرات ]

اسفند  88

اردوی میثاق با شهیدان- یادمان سردار خیبر

یادت هست؟

یادت هست چه افسوسی بر دلم گذاشت؟

یادت هست چقدر گریه کرده بودم؟

یادت هست هر بار که در صحن دانشگاه چشمم به پوستر ها و بنرهای اردو که لبخند تو را به رخ همگان می کشید، می افتاد، آه از نهادم بلند می شد و بی توجه به اطرافیان می گریستم؟

ناله و نفرین هایم پشت سر آن استاد وقت نشناس یادت هست؟

هرگز او را نخواهم بخشید! معتقد بود امتحان میان ترم باید دقیقا چهارشنبه ی آخر سال باشد! دقیقا  در روزهایی که گویا فقط برای اردوهای راهیان نور ساخته شدند، ما مجبور بودیم تنها در خوابگاه بمانیم و درس بخوانیم! خیلی روزهای سختی بود خیلی! هر وقت به یادش می افتم قلبم می شکند. باورم نمی شد که به خاطر یک امتحان و ایضا یک استادِ... محکومم به جا ماندن از کاروان عشق. در این بین از گوشه کنایه های برخی نیز بی نصیب نماندم؛ که اگر اینقدر برایت مهم است بی خیال امتحانت شو و برو! فکر می کردند این یک کوئیز ساده با یک استاد خیلی خوب است که بتوانم راحت از زیرش فرار کنم! امتحانی بود با ارزش ثلث نمره ی پایانی و من هر چه فکر کردم اصلا مطمئن نبودم که در دو امتحان بعدی بتوانم غیبت این امتحان را جبران کنم و...و...و...!

القصه این دل من آرام و قرار نداشت! خصوصا با آن عکسی که از تو در سراسر دانشگاه پخش کرده بودند.

ولی گویا بازهم تو نخواستی مرا تنها بگذاری! خبری که پدرم بهم داده بود. گفته بود ان شاءالله به همراه کاروان اداره اش راهی مناطق نور خواهیم شد و من در پوست خودم نمی گنجیدم! می دانم هیچ سفری، دانشجویی نمی شود ولی از هیچی بهتر بود؛ خیلی بهتر بود.

یادت هست لحظات تحویل سال 89 را؟

کنار مسجد جامع خرمشهر

مسجدی که اولین مقر، پناهگاه، درمانگاه و ... در ابتدای جنگ بود و چه چیزها که ندیده بود.

من عاشق این شهر و این مسجدم. هر قدمی که برمی داشتم با خود می گفتم یعنی چقدر خون در اینجا ریخته شده؟ در این نقطه چه اتفاقاتی افتاده؟ دلم می خواست زمین و زمان شهادت بدهند ولی گویا دهانشان قفل شده بود.

حقیقتا لحظات نابی بود

نمازهایی که در این مسجد خواندم شاید دلچسب ترین لحظاتم بودند.

سال تحویل آن سال بهترین و دوست داشتنی ترین لحظات تحویل سال عمرم بود.

ازت ممنونم

ممنونم که بازهم راضی نشدی به مُردنم از درد فراغ.

ولی هیچ کدام از اینها باعث نمی شود که من آن استادِ... را ببخشم!


[ دوشنبه 27 بهمن 1393 ] [ 00:13 ] [ رها ] [ نظرات ]

عرفه ی سال 88 را یادت هست؟

خدای من

فوق العاده بود

دعای عرفه را در طلائیه خواندیم رو به کربلا

حضورت را حس می کردم

حاج حسین هم بود؛

اصلا همانجا بودم که من او را شناختم

و عاشقش شدم

این مرد مخلص دوست داشتنی

بعدها هرجا حاج حسین مراسمی می رفت من شوق بیشتری برای حضور پیدا می کردم

او حتی چند بار به خوابگاهمان هم آمد!

ممنون که مرا با این شهید زنده هم آشنا کردی

راستی یادم رفت بگویم

اصلا در همان اردو بود که بهترین و تاثیرگذارترین دوستانم را بهم معرفی کردی

همان دوستانی که مقدمه ی قوی تر شدن عقایدم شدند.

یادت هست؟

اصلا از همان اردو بود که پایم  به بسیج دانشگاه باز شد.

آنجا بود که معنای ولایت پذیری را یاد گرفتم

آنجا بود که وارد مدرسه ی عشق شدم

اصلا آنجا بود روزهای اوج من...

ازت ممنونم

ممنونم که تاکنون هیچ گاه لبخندت را از من دریغ نکردی

ممنونم

 

 


[ جمعه 24 بهمن 1393 ] [ 23:30 ] [ رها ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  

درباره وبلاگ

دلتنگی هایم پایانی ندارد. اینجا را انتخاب کردم برای دلنوشته هایم؛ دلنوشته هایم برای او. همو که سال هاست در کنار من است و با لبخند زیبایش راه را به من می نمایاند.
می دانم که درد و دل کردن با او در زمان و مکان نمی گنجد اما اینجا، این فضای مجازی بهانه ایست برای یادآوری و ثبت خاطرات با او بودن.
نویسندگان
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب